|
عاشقه تنهایی
|
||
|
تنهایی |
شرمنده همه شما هستم که خیلی وقته نمیام وآپ براتون نمیزارم خدا گواه هست که چه قدر سرم شلوغه از اون شلوغیا نه هااااا
من ۱سال پیش عاشقه یه نفری شدم بچه کرج بود ندیدمش ۱۰ماهی باهام دوست بود ماه ۷تم دوستیمون من مریض شدم دکتر عملم کرد آپاندیس و چند جور دیگه دهنم سرویس شد خدا سرتون نیاره اینطور چیزارو ۱۰روزی بستری بودم زنگ میزد به گوشیم گریه میکرد وقتی بیمارستان بودم خلاصه بعد از چند وقت همش سره هیچ وپوچ دعوامون میشد می خواستیم همو ولی من بهش شک کرده بودم که با کسی رفیقه میگفت دوست نیسته منم باور کردم چون آدمه ساده یم به بهونه اینکه مریضه نمیتونه باهام باشه واینطور حرفا جدا شدقبل از عید هر چقدرم زنگ میزنم بعضی وقتا گوشیش اشغاله قسم خوردم بچسبم به درس آخه دانشگاه قبول شدم همین بود عزیزان جریان ما.............همتونو دوست دارم قربونتون برم![]()
معلوم نیست کی آپ کنم حلالم کنین یا علی دوستان
تذکر دوستانه:
از دوستانی که درمیان این همه سایت ها ووبلاگ های گرا نسنگ و ارزشمند ، به این خانه ء بی بضاعت وفقیر تشریف می آورند و به ویژه آن عده دوستانی که پیشنهادات ، نظریات و انتقادات شان را می نویسند صمیمانه تشکر و ابراز سپاس می نمایم. فقط یک نکته ء که بارها اذعان داشته ام این بوده که وبلاگ " سخن " یک وب فرهنگی - ادبی است. دراینجا سعی کرده ام که پیرامون مطالب سیاسی و هر آنچه که نسبتی به سیاست می رساند ، درنگی نداشته باشم. ـ به جزء در یکی دو مورد استثنایی ـ دوستانی که گاه گاهی از این بابت ناخرسندی خویش را در قالب کلمات صمیمانه و بعضآ نا صمیمانه ، ابراز می نمایند ، عرض من این است که همین شیوه را برگزیدم و فقط می خواهم که در این گزینش اختیار خودم را داشته باشم و اگر ملالت خاطر برای عزیز و یا عزیزانی که از این " انتخاب " رونما می شود ، می توانند که زحمت نگاه کردن به این یادداشتهای ناقابل را بر خود هموار ننمایند. اماآنچه که تداوم این " شیوه " را تا کنون ضمانت نموده است. تشویق بی ریای دوستانی بوده که خوشبختانه تعداد شان به مراتب از عزیزان " ناخرسند " بیشتر میباشد و برخی ازاین دوستان انتقادات و رهنمود های سالمی داشته اند که محتویات وبلاگ با این مشوره ها غنا یافته است. این گفته ء حافظ نسبتی به این دوستان فرهنگ پرور می رساند:
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل + توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
نظام فکری حافظ:
حافظ از تفکر گسترده وعمیق برخوردار است. اواندیشه های بلندی راپرورش می دهد ودر شعر هایش متجلی می سازد. می گویند که حافظ قسمت اعظمی از شعرهایش را بدست خویش نابود کرده است. گرچه این سخن محل تامل است چون اسنادی در زمینه وجود ندارد ، اما اگر چنین فرضیه ای درست باشد. مسلماً که این شعرها به مهم ترین اسرار حیات ارتباط داشته که حافظ نمی توانسته از بیم روان مسلط اجتماعی دوران خویش ، به حفظ و تبارز آنها ، تن دردهد.
سخن گفتن از تفکر بلند حافظ به خاطر دشوار است که علاوه بر آنکه تصاویر متناقض که بیانگر اندیشه های عرفانی او می باشد ، در غزلیات وی فراوان است ، حافظ گاهی در یک مصرع بطور فشرده و منسجم یک اندیشه را بیان میکند. به گونه ء مثال درهمین مصرع مشهور از یک غزل حافظ که: بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم + فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم ، مکثی میکنیم.
حافظ با صور لطیف خیال به عنوان یک شاعر زبردست ، از مسیر شیوا و ظریفی وارد یک اندیشه می شود که در طول تاریخ حیات انسان ، این اندیشه به گونه های مختلفی از سوی متولیان آزادی و انسانیت در برابر تحجر ، تعصب و کهنه اندیشی ، ابراز گردیده و خیل عظیمی از این راهیان دیگر اندیش در گسترش طرح های نو شان ، جان داده اند. گفتیم که حافظ با ظرافت تمام یعنی با افشاندن گل و انداختن می در ساغر ، وارد این اندیشه می شود. آنگاه به مخاطبانش به تمام آنهای که دیگر توان پذیرش وتحمل طرح های کهنه ، دلمرده و افسرده را ندارند ، ندا درمی دهد که : بیایید که قرار دادهای دوران خودرا درهم کوبیم ، این قراردادها سقفی ولو به بلندای فلک هم داشته باشند ، آنرا بشکافیم و طرحی تازه ء را بریزیم. حافظ میداند که نو پذیری یکی از بنیادی ترین اندیشه های بشری است ، بدان سبب او آدمی را به نبرد باورهای " کهنه " فرا می خواند. اما در این جا او مانند اندیشه ورزان سیاسی و فلسفی شعار نمیدهد ، او به عنوان یک شاعر نخست از زیبا ترین مظهر طبیعت یعنی گل ، اندیشه اش را بیان میکند. از " می " که حافظ آنرا در برابر خشک اندیشان تقوا فروش ، به نماد پیکار علیه آنها مبدل ساخته است ، یاد میکند. حافظ نماد های " گل " و " می " را درکنار هم قرار میدهند وپس از آن اندیشه ء دگر گون کننده اش را با زیباترین کلمات ارائه میکند. حافظ با بیان این اندیشه ء دگر گون کننده ، هم زیبای شعرش را حفظ می کند ، هم هدفش رابا آواز رسا به گوش می رساند و هم از غلطیدن به شعار ، احتراز می نماید.
حافظ می داند که طرحی نو در انداختن ، خطرات زیادی در پی دارد. همه ء کهنه اندیشان در برابر طرح نو یکپارچه می ایستند و با ابزار های که در اختیار دارند به جنگ " طرح نو " میروند. قاضی ، مفتی ، محتسب ، متشرع دین ، زاهد خودپرست ، تقوا پیشه گان سالوس ، ریاکاران وغیره هرکدام از سنگرهای کهنه پرستی به جنگ نوپذیری میروند. لذا حافظ هجوم این " لشکر غم " را در مصرع دوم چنین پاسخ می دهدکه :
اگرغم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد + من و ساقی بهم تازیم وبنیادش بر اندازیم
این فقط اشاره ء بود به یک مصرعی ازیک غزل. در همین یک مصرع حافظ توانسته که مهمترین اندیشه ء آرمانی انسان را در راستای برپایی یک دنیای نو ، بیان نماید.
اکنون می رویم به سراغ برخی از اندیشه ها وتفکر والای حافظ :
۱- حسن حیات :
حافظ به زنده گی انسان ارج فراوان قایل است. نظام هستی از نظر حافظ دارای یک هارمونی است ، انسان باید منطبق با این هارمونی حرکت نماید .از دید حافظ هیچ چیزی در دنیا زاید خلق نشده و هر خلقت در بطن خویش معنا و ضرورتی از نظام هستی را حمل میکند. فقط آدمی باید به معنای نیازخلقت این پدیده ها پی ببرد. چون خلقت طوری هارمونیزه شده است که هر پدیده در جوهر متضاد خویش قابل رویت است. گل و خار در کنار هم معنی پیدا میکند:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج + فکر معقول بفرما ، گل بی خار کجاست ؟
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست + که ازآن دست که او می کشدم می رویم
در شعر حافظ ما با تصاویر متناقض روبرو میشویم ، اما دلیل آن باور عارفانه ء حافظ است که در برخی از غزلها با تصویرهای متضاد بر می خوریم. قابل یاد آوری است که حافظ مسلط ومعتقد به اندیشه های عرفانی بود ، اما هیچ گاهی خرقه ء صوفیانه به قصد ریاضت کشی نپوشید. بهرحال حافظ بدون آنکه تظاهر به فلسفه بافی نماید اندیشه های عرفانی خودرا در شعر هایش گنجانیده است:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود + زنهارازاین بیابان وین راه ء بی نهایت
ای آفتاب خوبان می سوزد اندرونم + یکساعتم بگنجان در سایه ء عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست + کش صد هزار منزل بیش است در بدا یت
ویا:
غلام همت آن رند عافیت سوزم + که در گدا صفتی کیمیا گری داند
حافظ به تعقیب این مصرع ، طاعت و عبادتی بنده های که به شرط پاداش خواهی ویا مزد گیری از خداوند ، به فرجام می رساند ، زیر سوال می برد و چنین می سراید:
تو بنده گی چو گدایان به شرط مزد مکن + که خواجه ، خود روش بنده پروری داند
۲- عشق :
بینش حافظ نسبت به عشق عمیق و گسترده دامن است. حافظ مرتبه ء عشق را خیلی فرازمند میداند وبه حد که عشق را جان و حقیقت هستی تصویر می کند. از نظر حافظ حضور آدمی ، پری ، ملک و ملکوت حاصل عشق است.عشق نغمه ای را به صدا در آورد که در قلب هستی آتش افروخت وتمام تابش حیات بر گرفته از این آتش است. اگر عشق نمی بود این گرما وتابش وجود نمی داشت و منبع حرکت آدمی از این تابش است که عشق آنرا به ارمغان آورد. عشق بحر ناکرانمند است . اما این بحر مواج و خون فشان است تا در آن به غواصی نپردازی به عشق نمی رسی ولازمه ء رفتن در دل این بحر بیکرانه ، جزء جان سپردن و خودرا ایثار کردن ، چاره ء دیگری ندارد. اما از نظر حافظ فهم حقیقت عشق از حوصله دانش انسانی خارج است و از نظر او عقل فضول را به ساحت جنون مقدس عشق راهی نیست :
نامحرم در ازل پر تو حسنت زتجلی دم زد + عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد
عقل می خواست کز آن شعله ، چراغ افروزد + دست غیب آمدوبر سینه زد
ویا
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق + چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
ویا :
هر آن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق + براو نمرده به فتوای من نماز کنید
ویا :
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز + ورای حد تقریر ست شرح آرزومندی
از نظر معنی غزل را شعربزمی گفته اند که بیانگر احساس درونی شاعراست وعشق جایگاه بلند در غزل دارد. بدون شک غزلیات حافظ سرشار ازبیان لطیف ، خوش اهنگ ونرم عاشقانه است که از اندیشه ء حافظ تراوش نموده که می توان بسیاری از شعرهای حافظ را " سرود عشق " نامید. از دید حافظ آنهای که در کمند عشق به اسارت رفته از تعلقات هر دو عالم آزاد اند. حافظ در واقع عشق را وسیله ء رهایی انسان از عبودیت به مادیات و یا رسیدن به هواهای نفسانی حتی در د نیای دیگر ، میداند . غزل حافظ زبان عشق است ، سرود مهر ورزی است ، دعوت وپیامی است به یگانگی روانها ، صداقت و اخلاص ، شورو شعور ، شگفتن ، بالیدن و پیوستن :
مطرب عشق عجب سازو نوایی دارد + نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله ء عشاق مبادا خالی + که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیردردی کش ما گرچه ندارد زرو زور + خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد
Akhoshgele2000![]()






جان گرفته
از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد.
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.
دلسرد
قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
غمي غمناك ![]()
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.![]()
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است. ![]()
در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند 





دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ![]()
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است ![]()
![]()
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اه ه ه ه ه ه ه خسته شدم ازاین نامردی کسی نیست کمکم کنه
ولی توکلم به خدایه![]()
من یه آدمیم که زودبه هرکس اعتمادمیکنم وبااین اعتمادکردن به اون شخص کاربه دسته خودم میدم![]()
مثلادیشب عزیزان یکی ازرفیقام بهم حرفه زشت زدوبهم برخورد منم بوتش کردم الان دردوسری داریم کامپیوترش خراب شده میگه بروگم شو
بدیش اینه که داداشم باهاش خوبه چون ۲تاشون با۲تادختردوست شدن باجناقن باهم هواهمودارن به خاخاطر۲تادختربه ادم نامردی میشه خیلی زوره![]()
![]()
![]()
|
|